«اتاق گوشواره»

وسیله ای برای آزاد سازی مطلق ذهن

«اتاق گوشواره»

وسیله ای برای آزاد سازی مطلق ذهن

«اتاق گوشواره»

توضیحی در مورد عنوان:
اتاق گوشواره، در معماری ایرانی به اتاق‌هایی اطلاق می‌شده که دوطرف شاه‌نشین قرار داشته و کوچک تر از آن بودند. از این اتاق‌ها در زمان‌هایی استفاده می‌شده که تعداد مهمان‌های حاضر، بیشتر از ظرفیت اتاق شاه‌نشین بوده‌است و با باز کردن درهای اتاق‌های گوشواره و اتصال آن‌ها به شاه‌نشین، محل پذیرایی مهمان‌ها را گسترش می‌دادند. در عمارت عالی‌قاپو و بسیاری از بناهای دیگر ایران، نوازندگان در اتاق گوشواره می‌نواختند.
----------------------------
من این حروف نوشتم
چنان که غیر ندانست
تو هم ز روی کرامت
چنان بخوان که تو دانی. :)

تو شیمی یه مفهوم بود وقتی یه چیزی می‌خواد به یه چیز دیگه تبدیل بشه به بالاترین حد انرژی می‌رسه که تمام اجزا و مولکول‌ها از هم جدا می‌شن. بهش می‌گن حالت گذار. بعد از اون تغییر حالت می‌دن و انرژی‌شون کم می‌شه. 

ما تو حالت گذاریم! اجزامون از هم جدان، دردشم واسه همونه…


+ اومدم «ذخیره و انتشار» رو بزنم، چشمم افتاد به تاریخ و یادم اومد که من هنوز هم دانشجو نیستم! :(

روزتون مبارک. :)

۰ نظر ۱۶ آذر ۹۸ ، ۰۰:۲۹
لولی‌وش مغموم💔

غم‌انگیزترین اتفاقی که معمولا برای من رخ می‌ده اینه که وقتی با کلی زحمت یه اتفاق و خاطره‌اش رو از ذهنم پاک کردم، یهویی و بی‌مقدمه سروکله‌اش توی خوابم پیدا می‌شه… 

موضوعی که قصد دارم در موردش بنویسم رو تا این لحظه برای هیچ‌ کس بازگو نکردم و به محض باخبرشدن ازش به دست فراموشی سپردمش. ولی به لطف خواب امروز مجددا برام تداعی شد.

صبح روز قبل از کنکور، گوشیم رو که مدت‌ها خاموش بود، روشن کردم. یه بسته یه ماهه با سیمکارتم خریدم تا سوال‌های کنکور ریاضی رو چک کنم. زمانی که بسته رو خریدم هنوز کنکور‌های ریاضی انسانی تموم نشده‌بودن، پس خبری از سوال‌ها نبود. بی‌هدف فیلترشکنم رو روشن کردم و رفتم تلگرام. تنها کاری که انجام دادم تعویض عکس پروفایلم بود. عکس یه نوشته بود؛ «بهترین‌ها تو راهن!». بعدش فیلترشکن رو خاموش کردم و نشستم پای تلویزیون و کنکور ریاضی‌ای که در حال پخش از شبکه خبر بود. بعد از اتمام کنکور دوباره رفتم سمت گوشی و فیلترشکن و تلگرام. بهترین فیلترشکنِ ممکنِ موجود وصل نشد که نشد!

روز کنکور، بعد از کنکور تجربی، قبل از کنکور زبان، برای سپری شدن لحظاتِ کِشدار و جلوگیری از خوابالودگی دوباره گوشی دستم گرفتم. فیلترشکنم روشن نشد. اکانت اینستاگرامم رو بازیابی کردم.

بعدش کنکور زبان رو شرکت کردمراضی و خوشحال بودم. مودم «گل در بَر و می در کف و معشوق به کام استبود. این حس و حال پابرجا موند و ساعت ۱۱ آرومِ آروم خوابیدم.

فرداش ساعت ۱۱.۵ بیدار شدم و قرار بود بریم خونه‌ی داییم. رفتیم. شارژ گوشیم ۴٪ بود. از دخترداییم شارژرش رو خواستم. گفت گوشیش شارژ نداره. گفت برم توی اتاق امیرحسین بگردم، شارژر زیاد داره. رفتم. روی میز تحریرش و دراورش بود، بر نداشتم. چشمم افتاد به شارژری که توی پریز و کنار تختش بود. گوشیم رو به همون وصل کردم و نشستم روی تختی که بوی عطر و ادکلنش توی همون حالت هم به مشام می‌رسید. سردرد جزیی گرفتم. نشستم روی زمین. فیلترشکنم بالاخره روشن شد. شیرجه زدم به تلگرام. الهه، یاسمن، مبینا و یه deleted account پیام داده‌بودن. محتوای پیام دوستام مشخص بود. یه راست رفتم سراغ deleted account. نمی‌دونم چند خط بود ولی خیلی زیاد بود. با خوندن هر کلمه‌اش یک درجه از دمای تنم کم شد و به شدت سردردم اضافه! وقتی به آخرش رسیدم توی صفر مطلق بودم؛ یه تیکه یخ منجمد! اونقدر نوشته‌هاش شرم‌آور بود که روم نشد به کسی بگم. نمی‌دونم کار کی بود ولی مطمئنم که من رو خیلی خوب می‌شناخت. مطمئنم که از آدم‌های نزدیک بهم بوده؛ از اون گرگ‌های توی پوست میش. مطمئنم که هدفدار این کار رو کرده

اون حجم از پیام درست ساعت ۱۲ ظهر روز قبل از کنکور برام ارسال شده‌بود؛ چند دقیقه بعد از آفلاین شدن من. من آدم به شدت حساس و زودرنجی هستم و خیلی راحت درگیری ذهنی و جنگ اعصاب برام ایجاد می‌شه. کسی که این پیام‌ها رو برای من فرستاده‌بود با علم به این که من چنین آدمی هستم این کار رو کرده‌بود تا ذهن من رو شب کنکور مسموم کنه و من کنکورم رو خراب کنم. این کار فقط از یه حیوونِ پست برمیاد و متاسفانه حیوونِ پست توی اطرافیانم کم نیست!

.

چند وقته قصد انجام کاری رو دارم؛ با وجود این که فی‌النفسه کار بدی نیست ولی تبعات احتمالیش بده و دردرسر همراهشه! انجام این کار هم منوط به استفاده از فیلترشکنه. تا حالا چند بار عزمم رو جزم کردم که انجامش بدم ولی نشده! یه بار برق رفت، یه بار حجم تموم شد، یه بار فیلترشکن روشن نشد، یه بار مهمون اومد، یه بار اینترنت سراسری قطع شد، یه بار دل درد شدید گرفتم!!،هربار به طریقی منصرف شدم و حواله‌اش کردم به آینده

.

توی خواب داشتم برای آزمون قلم‌چی می‌خوندم. :| درس اخلاص دینی بود و آیه‌ی «کَذَٰلِکَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ ۚ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِینَ»… این آیه رو چند بار تکرار کردم و ضمن تکرار، تمام این ماجراها چه اون پیام‌ها و چه این کاری که خودم می‌خواستم انجام بدم، برام تداعی شدن

+ :|

۰ نظر ۱۵ آذر ۹۸ ، ۱۷:۵۴
لولی‌وش مغموم💔

با سیمکارتی که قلمچی بهم جایزه داده بود، یه اکانت تلگرام دارم و باهاش کانال هایی رو که بنا به دلایلی نمیخوام ادمین از حضورم باخبر بشه میخونم. خودم هم نمیدونم شماره اش چنده دیگه چه برسه به اطرافیان. :))

کِرم یا شاید خر درونم فرمان داد که به "ر" با این اکانت پیام بده و حرفی که میخواستی رو در رو بهش بگی و نشد رو اینطوری بگو. من هم مغزم رو به کار گرفتم تا بالاخره کلمات کنار هم چیده شدن و یه جمله ی بی نقص براش فرستادم! پنج دقیقه بعد خوندش. خلاصه ی چیزی که نوشته بودم این بود: "خیلی خوشگلی، حیف میشد اگه بهت نمیگفتم!" از ظواهر و اسمم هم پیدا بود دخترم. اون هم نه تنها بلاک نکرد بلکه نوشت: " خیلی لطف دارید، چشم هاتون قشنگ میبینه."ر" دختره. من هم دخترم. :| اگه من جای اون بودم قطعا بلاک و ریپورت میکردم! البته که من جای اون نیستم و این که خوشگل نبودنم هم در این که چنین پیامی دریافت نخواهم کرد بی تاثیر نیست! :دی

کلا خواستم بگم دختران سرزمینمون خیلی روشنفکر شدن. :))))


+ به شدت مجذوب این دختر شدم. چهره اش، لبخندش، خندیدنش، صحبت کردنش، رفتارش، متانتش، وقارش،... منبع آرامش و حس و حال خوبه. ای کاش طور دیگه ای باهاش آشنا شده بودم و این وسط واسطه ای درکار نبود. ای کاش من رو اینطوری که الان میبینه نمیدید. ای کاش خیلی صمیمی بودیم. ای کاش این رابطه‌ی بینمون به هیچ جا و هیچ کس دیگه ای غیر از خودمون مربوط نبود. ای کاش میشد دوست تر بشیم و تا ابد با هم باشیم.

ولی خب متاسفم که همه چیز بستگی داره به من و در عین حال کاری هم از دستم ساخته نیست... :(

+ از اهالی بیان سه نفر شماره ی من رو دارن و بالعکس. فردا پس فردا یکی مزاحمتون شد یا هر چی، من نیستم! :) به تمام مقدسات عالم سوگند یاد میکنم... :))) من با اون اکانتم کارهای انسان دوستانه انجام میدم، مزاحم نمیشم. :دی

۵ نظر ۱۳ آذر ۹۸ ، ۱۸:۳۴
لولی‌وش مغموم💔

آخر مهر که سرماخورده بودم دکتر برام چندتا آمپول B-complex نوشت و من هم تدریجی زدمشون. هر آمپول رو یه نفر زد؛ یکیش رو تزریقات درمانگاه، یکی دیگه اش رو همکار مامانم، اون یکیش رو زن داییم، دخترعمه و به همین ترتیب... یه دونه ازشون باقی مونده بود و من هر چی به مامانم اصرار کردم خودت برام بزن، نزد که نزد. :| با این منطق که دلم نمیاد. :| یکی نیست بهش بگه عاخه کی از تو آروم تر میزنه؟ خلاصه به زور گفت با بابات میری اورژانس و میزنی و میای. منم از اون جایی که توی زندگی سابقم جزء اسباب و اثاثیه بودم و تمایل عجیبی به موندن توی خونه دارم، به بهانه ی این که رفتم لباس بپوشم وارد اتاق شدم. خیلی راحت نشستم روی تخت، موقعیت مناسب برای فرو کردن سوزن رو حدس زدم چون آمپولش عضلانی بود هیچ ذهنیتی نداشتم! بعدش سورنگ رو با محلول قرمز رنگ بدبو پر کردم، پد الکی رو روی جایی که محل فرود آمپول بود فشار دادم، سردی اش رو پوستم احساس کردم، به کارم سرعت بیشتری دادم چون الکل داشت تبخیر میشد، درپوش رو از روی سوزن برداشتم و دوباره چک کردم که اشتباهی توی سیاتیک نزنم، بسم الله الرحمن الرحیم، صدای وحشتناک فروشدن سوزن... سرسوزنش بی نهایت بد بود. یه ربع شاید هم بیشتر طول کشید تا محلول رو کامل وارد کردم چون خودش خیلی درد داره سعی کردم آروم بزنم! چند بار هم آسپیره کردم و تمام! تمام. :))))) سرسوزن رو بعدش چک کردم و دیدم چقدر بده! :| الان هم دقیقا جای سوزنش درد میکنه. شارژر کیف آب گرم هم گم شده. :( مامانم وقتی دید چیکار کردم مات و مبهوت موند. ;)

چند سال پیش هم یه تیکه از شیشه ی لوسترمون جداشده بود و افتاده بود زمین و کاملا خرد شده بود. دیدنی نبود، منم ندیدم پام رفت روش و کل کف پای چپم پر شد از شیشه خرده! خون هم فوران میکرد... کسی هم خونه نبود. :( یه دستمال کاغذی گذاشتم روی پام و لی لی کنان تا اون سر حیاطمون رفتم تا منقاش رو از توی منقل بیارم! با همون وضع برگشتم و رفتم توی اتاق مامانم و یه موچین پیدا کردم. با همون وضع تا آشپزخونه رفتم و با منقاش روی گاز گرفتمش تا استریل بشه. :)) پام هم بی نهایت سوز میزد. خلاصه بعدش جعبه ی کمک های اولیه رو آوردم، الکل هم روی موچین زدم تا استریل تر بشه. :| تک تک شیشه ها رو بیرون آوردم، بعدش بتادین زدم و با باند توی جعبه بستمش...

بعد ملت خون میبینن غش و ضعف میکنن! :/

۱۸ نظر ۱۰ آذر ۹۸ ، ۰۲:۰۱
لولی‌وش مغموم💔

برای رهایی وضعیت مستاجری همچنان در جست و جوی خونه هستیم. به هر کسی هم فکر کنید سفارش کردیم! یکی از آشناهامون امروز یه خونه برامون پیدا کرد و ما هم دسته جمعی رفتیم ببینیمش. وقتی ما رسیدیم هنوز صاحب خونه نیومده‌بود. هوا سرد بود و این باعث شد من توی ماشین منتظر بمونم تا بیاد. بابا هم موند ولی مامان پیاده شد که نمای ساختمون رو ببینه! چند دقیقه گذشت و مامان بابا رو صدا زد و بابا هم پیاده شد. من هم داشتم همزمان با گوشیم کار می‌کردم. ماشین توی شیب سربالایی پارک بود… چند لحظه بعد ماشینِ خاموش به راه افتاد… من هم کمربند بسته بودم تا بازش کردم مدتی زمان گذشت. هر چی دست بردم دستم به ترمز دستی نرسید! یه ذره جلوتر رفتم نشستم ولی هر چی فشارش دادم بالا نمیومد! :|  هر کاری کردم شیشه پایین نیومد! اولش متوجه نشدم که ماشین خاموشه. برگشتم از عقب نگاه کردم دیدم مامان بابام حواسشون نیست و دقیقا پشت سرم تیر چراغ برقی هست که به ترانس متصله… بلافاصله در رو باز کردم و با تمام وجودم داد زدم بابا… همین باز کردن در باعث تغییر مسیر ماشین شد… بابا هم دوید و چند بار تلاش کرد تا بالاخره ترمز دستی رو بالا آورد. ماشین وسط کوچه متوقف شد… بعد از بحران وقتی پیاده شدم چشمم افتاد به نوشته‌ی زیر که روی دیوار پارکِ بانوان بود.

+ خدا رحم کرد… 
۹ نظر ۰۸ آذر ۹۸ ، ۲۲:۲۹
لولی‌وش مغموم💔
بعد از پروژه ی دیدنِ ١٧٠ قسمت فیلم در سه روز و نصفی قصد دارم وضعیت آشپزیم رو ارتقا بدم! دلیلش هم کاملا واضح و مشخصه؛ رفتم دانشگاه از گرسنگی نمیرم. :|
قورمه سبزی، قیمه، انواع دلمه ها، مرغ و ماهی سوخاری، قلیه ماهی، ماکارونی و لازانیا، آش رشته، لوبیا پلو و نه چیز دیگه ای (!) بلدم بپزم. تا اینجای قضیه خوبه ولی پختن اینا هم سخته و هم وقتگیره... غذای آسونِ دانشجویی پیشنهاد میدید؟ :(
تبصره١: از گوشت متنفرم؛ توی ماکارونی و لازانیا هم سویا می‌ریزم. :دی
تبصره٢: از بوی تخم مرغ هم متنفرم؛ ته چین، کوکو سیب زمینی و سبزی، کتلت نمیخورم.
۱۱ نظر ۰۷ آذر ۹۸ ، ۱۲:۴۸
لولی‌وش مغموم💔
توی عمرم پیش نیومده بود که اینقدر درگیر یه فیلم / سریال بشم! سه روزه بیش از ١٠٠ قسمت تماشا کردم. فیلمش نسبتا قدیمیه، قطعا اسمش برای همه آشناست ولی من فرصت دیدنش رو پیدا نکرده بودم. در عین حال کم و بیش در جریان موضوعش بودم چون دوتا از دوستام زنگ تفریح توی مدرسه نگاهش میکردن. :| منم گاهی سرکی میکشیدم. :) چیزی که بیشتر من رو مجذوبش کرده لهجه ی بازیگراست. خیلی روان و ملموس صحبت میکنن. اینطوری بگم که من بدون زیرنویس فارسی / انگلیسی و فقط از طریق گفتارشون ٩٠% دیالوگ ها رو متوجه میشم. :) اون ١٠% هم از طریق سیر داستان و فیلم مشخص میشه. مثلا یه جایی میگفت "You were adopted!" من می‌شنیدم "you were dubbed!" چی ربطی داره اصلا! آخرش فهمیدم بچه ی خود خانواده نبوده و آوردن بزرگش کردن! :|
نکته ای که برام جالب بود اینه که فیلم های دوبله / ترجمه شده ابدا دقیق نیستن؛ به عبارتی ترجمه شون آزاده. یه مثال میزنم؛ توی یه قسمت از فیلم دیالوگی که بینشون رد و بدل میشه " What you are?" هست ولی من از همون تیکه هایی که توی مدرسه دیدم خاطرم هست توی نسخه ی دوبله شده میگه " توی کی هستی؟" خب خیلی فرق داره توی انگلیسی و توی اون موقعیت فیلم! :/
از طرفی به شدت روی لهجه ی خودم هم تاثیر گذاشته! صبح یه جوری توی آینه به خودم good morning گفتم که گویی بنده از بدایت عمرم native به دنیا اومدم!
امشب رفته بودیم عروسی و من لپ تاپم رو با خودم بردم که تا رسیدن به تالار باز هم ببینم! توی عروسی هم منی که همیشه میگم دیر برگردیم خونه، دائما میگفتم خیلی کسل کننده است، شام خوردیم بریم! :| به سان معتادی دورافتاده از مواد... اگه با این جدیت درس هام رو خونده بودم، الان وضعم این نبود. :|
+ خیلی ذوق کردم خلاصه. :)))))))
۱۰ نظر ۰۴ آذر ۹۸ ، ۲۳:۴۷
لولی‌وش مغموم💔

کافیه من یه ذره خوشحال باشم بعدش یه اتفاقی میفته که… امسال چهار تولد داشتم که آخریش برای دیروز و توسط دوستام بود. :)

مرسی بابت تمام دعاها و انرژی‌های مثبتتون. :) مامانم حالش خوبه و مشکل خاصی نداره. دو مراقب هم بالای سرش گذاشتیم. :)

دیشب تا خود صبح از استرس نخوابیدم. وقتی هم مامانم اینا برگشته‌بودن براشون صبحانه درست کردم و بعدش هم ناهار! البته بهتره بگم چندتا ناهار. بعدش هم اون همه ظرف کثیف رو شستم. اومدم بخوابم که گوشی مامانم زنگ خورد. طبق معمول گوشیم روی حالت پرواز بود اما دلیلش برای زنگ به مامانم در دسترس نبودن خودم نبود بلکه هدفش این بود که اجازه بگیره باهاش برم تئاتر مری پاپینز رو ببینم! خیلی دلم راضی به رفتن نبود به خاطر وضع مامانم اما خود مامان خانوم به زور روانه‌‌ام کرد. می‌دونست که چقدر دوست داشتم برم و این تئاتر رو ببینم و چه بلایی سر بلیطم اومد. فقط دست بردم یه پالتو پوشیدم و رفتم؛ حتی برام مهم نبود چی پوشیدم. توی آینه‌ی آسانسور دیدم چقدر رنگ‌پریده و بی‌روح و درب و داغونم! صورتم پر از جوش بود ولی من نای کرم زدن نداشتم. لب‌هام قرمز و متورم بودن چون شب قبلش از شدت استرس پوستشون رو کنده بودم. یه جاهاییش حتی خون هم اومده بود ولی خسته‌تر از اونی بودم که بخوام کرم لب یا رژ بزنم. دست‌هام به خاطر تماس با مایع ظرفشویی زبر و خشن شده‌بودن ولی زحمت مرطوب کننده زدن به خودم رو دادم. خلاصه که در تباه‌تربن حالت ممکن این تن خسته ی رنجور رو تا تالار وحدت، پیاده کشیدم و بردم! ساعت ۶:۲۰ رسیدم، اون زودتر رسیده‌بود. بلیطم رو بهم داد و با دیدن همکف، ردیف ۱، صندلی ۱۴ تمام خستگی‌هام از تنم در شد. بی‌نهایت خوشحال شدم!

تئاتر هم واقعا عالی بود و پشیمون نشدم از تماشاش! اصلا هر چی بگم از خوبیش کم گفتم! بعد از تموم شدن هم خودش رسوندم خونه. توی طول مسیر هم فقط در مورد آیلتس حرف زدیم. تابستون امسال شرکت کرده و نمره‌اش ۶ شده. نمی‌دونستم که دانشجوهای بین‌الملل باید آیلتس داشته‌باشن؛ البته نمره‌ی خیلی بالایی نیاز ندارن… گفت مجدد قصد داره شرکت کنه بلکه بالای ۷.۵ بشه. گفت ایراد من توی لیسنیگ اینه که تلفظ‌ها رو خیلی خوب بلد نیستم و درست گفت. من نیمی از کلمات رو با لهجه‌ی آمریکایی تلفظ می‌کنم و نیم دیگه رو با بریتانیایی. بی‌خودی خودم رو گیج کردم… آخرش هم پیشنهاد داد که اگه دوست دارم خواهرش می‌تونه یه تور دانشگاه‌ گردی بذاره باهام! می‌‌دونستم امسال داروسازی قبول شده ولی نمی‌دونستم توی دانشگاه ماست… :|

+ اینقدر خسته‌ام که اتفاق‌ها و حرف‌های امروز رو خیلی درهم برهم و بی‌سروته نوشتم!

+ راستی تئاتر همچنان تمدید شده و امکانش براتون فراهمه به شدت توصیه می‌کنم برید ببینیدش اگه تا حالا مثل من دیر جنبیدین! :))))

۵ نظر ۰۲ آذر ۹۸ ، ۰۱:۳۶
لولی‌وش مغموم💔

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی بر او بگفت. فرمود تا جامه از او برکنند و از ده به در کنند. مسکینِ برهنه به سرما همی‌رفت. سگان در قفای وی افتادند. خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند. در زمین یخ گرفته‌بود، عاجز شد. گفت: این چه حرامزاده مردمانند! سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید. گفت: ای حکیم، از من چیزی بخواه. گفت: جامه‌ی خود می‌خواهم اگر اِنعام می‌فرمایی.

امیدوار بود آدمی به خیر کسان *** مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان
| گلستانِ سعدی، باب چهارم؛ در فواید خاموشی |

گفته می‌شه که سبک سعدی سهلِ ممتع هست ینی بیان و زبانش طوریه که درکش برای همه‌ی افراد ممکنه. به نظر من علاوه بر ویژگی مذکور باید به کاربردی بودن حکایاتش برای تموم قرون و اعصار هم اشاره کرد! چرا راه دور بریم؟ همین حکایت بالا مشابه اوضاع این روز‌های ماست. مردم (اشرار نه! منظورم از «اشرار نه!» جدا کردن حساب مردم از اراذل بود و خدایی نکرده در نقض سخنان رهبری حرفی نزدم!) به خاطر افزایش ناگهانی قیمت بنزین معترض شدن. نه تنها هیچ تغییری توی قیمت بنزین ایجاد نشد، بلکه اینترنت هم زدن قطع کردن! :| کلا معترض نشیم بهتره چون تنها دستاورد اعتراض‌هامون محروم کردن خودمون از داشته‌های سابقمون می‌شه! دور قبلی هم به خاطر گرون شدن تخم مرغ (!) تلگرام قربانی شد… شخصا کاربر نسبتا پرمصرفی بودم. با این وجود «شب‌های بعد از اون»* خیلی هم سخت نمی‌گذره. اینترنت برای من در وهله‌ی اول جنبه‌ی سرگرمی داشت البته توی این دوران بیکاری. الان هم سرگرمی‌های جدیدی پیدا کردم و «با اونا زمستونو سر می‌کنم»… اما قضیه به اینجا ختم نمی‌شه! بدون اینترنت گوشی من با نوکیای دکمه‌ای ساده فرقی نداره چون اکثر برنامه‌هاش در حضور اینترنت کار می‌کنن. از طرفی قابلیت نصب پیام‌رسان‌های داخلی یا اپ‌استور ایرانی رو هم نداره. آره گناه من این بوده که پول بیشتری دادم و آیفون خریدم. :| طفلکی پسرداییم سه روز بود آیفون ۱۱ خریده‌بود که اینطوری شد… قبل از اجرای هر برنامه‌ای باید بستر مناسب و مقدماتش فراهم بشه! قبل از اتخاذ چنین تصمیمی می‌بایست حداقل امکانات مورد نیاز مثل موتور‌های جستجوگر قوی، گوشی تولید ملی خوب و… در دسترس می‌بود! الکی‌الکی و یهویی نمی‌شه که. :/
باید بپذیریم چه بخوایم چه نخوایم اینترنت جزیی از زندگی روزمره‌ و پاسخگوی کلی از نیاز‌هامون بود. به علاوه درآمد و شغل عده‌ی زیادی هم بهش وابسته بود. امیدوارم که درست بشه…

+ از زل زدن به این دیوار خسته شدم، مرسی اه. -_-
۱۵ نظر ۳۰ آبان ۹۸ ، ۰۱:۰۰
لولی‌وش مغموم💔

۱. صبح با صدای زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. (یادم باشه از این به بعد، وقتی خواب بودم از پریز درش بیارم!) خاله خانوم بود؛ بعد از سلام و احوال‌پرسی و عرض تبریک اعلام کرد بدو بیا دانشگاه! هر چی پرسیدم چراش رو نگفت. وقتی تلفن رو قطع کردم تازه متوجه شدم مامان و بابام خونه نیستن. سریع لباس پوشیدم و رفتم چون اصرار داشت تا قبل از ساعت ۱۰ برسم. ۹:۵۰ رسیدم. جلوی در ورودی دانشکده‌ی ادبیات قرار داشتیم. پیداش کردم. هر چی پرسیدم جریان چیه سر بالا جواب داد. رفتیم داخل دانشکده‌ی ادبیات. به یه کلاس رسیدیم که از شدت جمعیت نزدیک بود منفجر بشه، کیپ تا کیپ حتی روی زمینش هم آدم نشسته‌بود. باز هم هر چی پرسیدم اینجا چه خبره نگفت. :/ راس ساعت ۱۰ استاد وارد شد و عاخ قلبم. *_* :دی باور نمی‌کردم واقعا واقعا این آقا، استاد شفیعی کدکنی خودمونه…

۲. امروز تا دلتون بخواد بر باعث و بانی به این روز درآورنده‌ی اینترنت درود فرستادم! از اونجایی که من برای هیچکی اهمیت ندارم، این نتیجه حاصل می‌شه که هیچکی یادش نیست که امروز تولد منه و در نهایت یه پیامک کلیشه‌ای مسخره هم قرار نیست از کسی دریافت کنم. ربط این قضیه به اینترنت ملی اینه که اینطوری می‌تونم خودم رو گول بزنم که همه یادشون بود ولی اینترنتی نبود که ارتباط برقرار بشه. گوشیم در اکثر موارد روی حالت پروازه و شماره‌ی منزل رو هم ملت ندارن. :دی البته ناگفته نماند عمه‌ی مامانم به گوشی مامانم زنگ زد و تبریک گفت یه سال پیر شدنم رو! :دی

۳. آخرین هدیه‌ی آبرومندانه‌ی تولدم رو اولین سالی که کنکوری بودم گرفتم. امسال هم انصافا آبرومندانه بود. دست مامان بابام درد نکنه. :) امسال این چندِ سالِ بی‌تولدِ گذشته حسابی جبران شد، همه جوره سنگ تموم گذاشتن مامان بابا و فامیل…

۴. آخرین باری که کیک سفارش داده بودیم فکر کنم به دوران راهنماییم برمی‌گرده. از اون به بعد همیشه آماده خریدیم و همیشه به حدی زشت و ضایع بودن که بین بد و بدتر مجبور به انتخاب شدم. امسال عمیقا از کیکم راضی بودم! به این شکل که در نگاه اول عاشقش شدم. *_* البته خیلی شاخ نیست ولی نسبت کیک‌های ادوار گذشته می‌شه گفت فوق‌العاده است!

۵. بی‌نهایت خوش گذشت. خدایا این خوشی‌های زودگذر رو ازمون نگیر. دیگه بلا و مصیبت هم برامون نفرست. بابت همه‌ی چیزایی که می‌دونی و می‌دونم شُکرت مهربون‌ترین. ^_^


 | ۲۸ آبان ۹۸ |
 
چیزی دارد تمام می‌شود، چیزی دارد آغاز می‌شود؛

ترک عادت‌های کهنه و خو‌گرفتن به عادت‌های نو.

این احساس چنان آشناست که گویی هزاران بار زندگی‌اش کرده‌ام.

می‌دانم و نمی‌دانم!

۱۵ نظر ۲۹ آبان ۹۸ ، ۰۰:۱۵
لولی‌وش مغموم💔